mad.jpg


نمی دانست قلبش را کجا گم کرده است .

تنها احساس خوش را به یاد داشت.

احساسی که تابه حال نداشته است .

گیج و مبهوت به دنبال قلبش می گشت به هرکجا که میرسید می پرسید .

هرکجا که احساس می کرد قلبش آنجا باشد سر کشید .

اما هیچ نیافت .

نا امید راه خانه را در پیش گرفت.

نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمیکرد .

قلبش را در زمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده

 و آن را برزمین انداخته باشم .

وای برمن اگر این چنین شده باشد وای بر من که حالا هزاران

جای پابر رویش نقش بسته است .

دراین افکاربودکه صدایی او را متوجه خود کرد وقتی که

 سربه سوی صدا برگرداند کودکی را دید که قلبی

زخمی در دستانش می تپد .

ناله ای سرداد و بر زمین افتاد بیدار که شد قلبش سر جایش بود .

اما پراز زخم هایی که مرحمی

 نداشتند.اشک چشمانش را نمناک کرد و به یاد کودک افتاد

 او را در کنار خود دید .

خوب که به آن نگریست متوجه شد که آن کودک شبیه خودش

 است ازاو پرسید که این قلب

 را کجا پیدا کردی ،

کودک آرام جواب داد در راه می گذشتم تو را دیدم که غرق

 درصورتی زیبا قلبت را به صاحب آن می دادی .

وقتی او قلب تو را گرفت تو

 را ترک کرد من نیز به دنبال او رفتم چندین گام بیشتر بر

 نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت و قلب دیگری را در دست گرفت .

وقتی که قلب تو بر زمین

افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا بر روی آن می گذاشت تا این

 که رفت و آمد ها تمام شد و من توانستم آن را از زیر پا ها و

 از روی زمین بردارم .

او که حالا به یادش آمده بود که قلبش را کجا گم کرده است .

نگاهی به قلبش انداخت وبا خود

 عهد بست که دیگر قلبش را به

هر رهگذری نسپارد ....

 

پ.ن.۱: دوستای گلم نظر خصوصی جز موقع هایی که واجبه نزارین..

دیگه جواب نمیدم.. ممنون....

پ.ن.۲: ۱۶ بهمن تولدمه... تا اون موقع اپ نمیکنم...

 خدا جونم دلم خیلی گرفته....

 بعد ۲ هفته اومدم... مرسی از نظراتون.. شرمنده کردین...

 

DarkNess Girl