نمی دانست قلبش را کجا گم کرده ...

نمی دانست قلبش را کجا گم کرده است .
تنها احساس خوش را به یاد داشت.
احساسی که تابه حال نداشته است .
گیج و مبهوت به دنبال قلبش می گشت به هرکجا که میرسید می پرسید .
هرکجا که احساس می کرد قلبش آنجا باشد سر کشید .
اما هیچ نیافت .
نا امید راه خانه را در پیش گرفت.
نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمیکرد .
قلبش را در زمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده
و آن را برزمین انداخته باشم .
وای برمن اگر این چنین شده باشد وای بر من که حالا هزاران
جای پابر رویش نقش بسته است .
دراین افکاربودکه صدایی او را متوجه خود کرد وقتی که
سربه سوی صدا برگرداند کودکی را دید که قلبی
زخمی در دستانش می تپد .
ناله ای سرداد و بر زمین افتاد بیدار که شد قلبش سر جایش بود .
اما پراز زخم هایی که مرحمی
نداشتند.اشک چشمانش را نمناک کرد و به یاد کودک افتاد
او را در کنار خود دید .
خوب که به آن نگریست متوجه شد که آن کودک شبیه خودش
است ازاو پرسید که این قلب
را کجا پیدا کردی ،
کودک آرام جواب داد در راه می گذشتم تو را دیدم که غرق
درصورتی زیبا قلبت را به صاحب آن می دادی .
وقتی او قلب تو را گرفت تو
را ترک کرد من نیز به دنبال او رفتم چندین گام بیشتر بر
نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت و قلب دیگری را در دست گرفت .
وقتی که قلب تو بر زمین
افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا بر روی آن می گذاشت تا این
که رفت و آمد ها تمام شد و من توانستم آن را از زیر پا ها و
از روی زمین بردارم .
او که حالا به یادش آمده بود که قلبش را کجا گم کرده است .
نگاهی به قلبش انداخت وبا خود
عهد بست که دیگر قلبش را به
هر رهگذری نسپارد ....![]()
پ.ن.۱: دوستای گلم نظر خصوصی جز موقع هایی که واجبه نزارین..
دیگه جواب نمیدم.. ممنون....
پ.ن.۲: ۱۶ بهمن تولدمه... تا اون موقع اپ نمیکنم...خدا جونم دلم خیلی گرفته....
بعد ۲ هفته اومدم... مرسی از نظراتون.. شرمنده کردین...
DarkNess Girl

کـــور شــود...